از وقتی که تو رفتی، من یاد گرفتم گاهی وقت ها سخت ترین کار دنیا، پیدا کردن جایی ست برای گریه کردن!
فکر می کردم درمانم و نه درد. فکر می کردم برای تو روزم و نه شب. فکر می کردم یک جرعه آبم برایت، وسط یک شب داغ تابستان وقتی از تشنگی بیدار می شوی. فکر می کردم سایه ام برایت، نه نصف روز بلکه تمام روز. فکر می کردم دفتر خاطرات مان نه صد برگ و دویست برگ، بلکه ناتمام برگ دارد.
حالا ... از صخره ای هل داده ای مرا که وسط زمین و هوا گیر افتاده ام، نه نجاتم می دهند و نه به زمین می رسم تا بمیرم!
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند. و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی.
صادق هدایت